تبليغاتX
.............. من و تنهایی

این مطلب رو از وبلاگ یکی از دوستان گرفتم و چون خیلی زیبا بود با اجازه ایشان تو وبلاگ خودم گذاشتم

خواستم عشق را توي دستم بگيرم ولي جا نشد پس گذاشتمش توجيبم ولي جا نشد در کيفمو باز کردم ولي جا نشد تصميم گرفتم ببرمش توي اتاقم ولي جا نشد بنابراين يک خونه براش گرفتم ولي جا نشد با خود گفتم يک باغ ولي جا نشد وتوي کره زمين ولي جا نشد پس گذاشتمش تويي قلبم حالا جايش خوبه خوبه تازه فهميدم که مي گن دل ادم از دنيا بزرگتر است يعني چه !!!!!!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1384/11/27 و ساعت 16:23 |

سلام

والنتاین بر همه دوستان مبارک

روزهایی عاشقانه و شاد برای همه آرزو میکنم

دوست شما مریم

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1384/11/24 و ساعت 21:50 |

مرگ عشق را باور ندارم

صدای گریه را می شنوم ولی توان عکس العمل ندارم تمام اعضای بدنم فلج شده چطور می توانم نبودش را باور کنم ، دیروز اینجا بود شاد و خندان و امروز... سرم سوت می کشد و فریادی را که باید بزنم در گلو خفه می شود .دلم میخواست به بلندترین قله بروم و فریاد بزنم ولی نمی توانم از خشکی حلقم می دانم باید آب بخورم شاید بتوانم بغضم را با فریاد خالی کنم لیوان آب را از خواهرم می گیرم هرچه به چهره اش نگاه می کنم نمی شناسمش همه برایم غریبه هستند خودم را در بیابانی خشک تنها می بینم وقتی به لیوان نگاه می کنم به جای آب از خاک پرشده با تمام این احوال آنرا به دهانم نزدیک می کنم آب است ، ولی طعم خاک دارد همهمه های اطراف در سرم می پیچد می شنوم ولی درک نمی کنم باید کسی یا چیزی باشد که نجاتم دهد به هر ریسمانی بند می شوم در عرض چند ثانیه پاره می شود و مرا در بهت و تنهایی رها  می کند هنوز هیچ چیز را باور ندارم شاید اگر باور کنم وضعم یکسره شود (یا زنگی زنگ یا رومی روم ) از این سردرگمی خسته ام احساس خواب آلودگی می کنم و با بستن چشمانم احساس خلاء می کنم تهی می شوم و صدای طبل در سرم می پیچد با هراس چشمانم را  باز می کنم ، می دانم باید برخیزم و حرکت کنم به کجا نمی دانم باید به دریا بروم و با صدای امواجش پاهایم را در آب بگذارم شاید تبی که وجودم را می سوزاند کاهش پیدا کند باید بلند شوم از جا برمی خیزم ولی توان ندارم و مثل تخته سنگی بر زمین می افتم ولی باید برخیزم با تمام توانم بلند می شوم و بالاخره موفق می شوم روی پاهایم بایستم وقتی بلند می شوم سه چهار نفر به طرفم می آیند همه را با حرکت دست دور می کنم راه می افتم مانند کودکی که تازه راه افتاده حرکت می کنم وقتی پشت فرمان اتومبیل می نشینم احساس راحتی می کنم باید بروم همه را می بینم که نگران مرا بدرقه می کنند با تمام توان لبخندی میزنم و استارت میزنم شاید بعد از به دنیا آمدن این اولین استارت واقعی زندگی ام باشد ساعتها رانندگی می کنم بدون اینکه بدانم کجا هستم کنار جاده سبز است ولی چشمانم تاب دیدن ندارد سعی می کنم به جاده خیره شوم تا با آرامش بیشتری حرکت کنم صدای امواج را می شنوم بطرف آن می روم با دیدن دریا با آن امواج خروشان حس می کنم او هم مثل من بی تاب است و برای همین احساس آرامش می کنم در طی این چند ساعت تنها چیزی که با روحیه من دمساز است یافته ام سعی می کنم امواج متلاطم درونم را با او هماهنگ کنم اتومبیل را پارک می کنم بطرف دریا می روم با اینکه دلم میخواهد بطرفش بروم ولی توان ندارم امواج بطرف من می آیند و پاهایم با آب دریا خیس می شود و همان لحظه اشک از چشمانم سرازیر می شود همینطور به جلو حرکت می کنم چند متر جلو می روم که با ضربه امواج به ساحل بر می گردم کنار ساحل در آب نشسته ام ، شوری آب دریا را در دهانم حس می کنم و می دانم این شوری نمی تواند تلخی غمی که دارم از بین ببرد کاش دریا مرا با خودش می برد چقدر دلم میخواست میان امواج متلاطم غوطه ور شوم دوباره بر می خیزم چند متری جلو می روم ولی باز با شدت امواج به ساحل بر می گردم ، حتی دریا هم مرا تف می کند میدانم باید فریاد بزنم ! با تمام قدرت دهانم را باز می کنم و صدا می زنم ........... صدای خودم را می شنوم و آرام می شوم . روی تخته سنگی می نشینم و برای تنهایی خودم اشک می ریزم و می دانم که زندگی بدون او برایم مفهومی ندارد . چرا او با آن همه عشق مرا تنها گذاشت ؟ خدای من از میان امواج بطرفم می آید باورم نمیشود ولی با دیدن لبخند مهربانش دستانم را دراز می کنم وقتی گرمی دستانش را احساس می کنم خون در رگهایم جریان پیدا می کند ، احتیاج دارم سرم را بر شانه هایش بگذارم ، او احساس می کند کنارم می نشیند و سرم را بر روی شانه اش می گذارد ، ضربان قلبش را می شنوم و پیش خودم می گویم من چقدر احمقم ، او که هست پس آن اتفاق چه بود . بعد از یک لحظه به خود می آیم او رفته او برای من فقط خاطره ای بجا مانده . غروب شده با غروب دریا غمگین تر می شوم ولی قدرت حرکت ندارم نشسته ام و به آسمان و دریا خیره شده ام ، چند ساعت میگذرد ، نمی دانم از گذشت زمان بیزارم ساعتم را بیرون می آورم و به دریا پرتاب می کنم ، امواج آنرا به ساحل می آورند دوباره این کار را انجام می دهم و این بار ساعتم در میان امواج غرق می شود ، تعجب می کنم چرا دریا مرا نمی پذیرد . بطرف اتومبیل می روم ، دوباره استارت می زنم ، حرکت می کنم ، بی هدف در جاده و خیابان می رانم ولی دوباره به ساحل بر میگردم ، کنار ساحل در اتومبیل می مانم و از خستگی به خواب می روم تمام مدت خواب او کنارم است و نوازشم می کند و دلداری ام می دهد ، با صدای امواج و مرغان دریایی بیدار میشوم . سپیده صبح دریا  زیباست و من همیشه طلوع خورشید را در کنار دریا دوست داشتم مخصوصا وقتی در کنار او بودم و با صدای امواج و مرغان دریایی بیدار می شدم ولی امروز بدون او حتی منظره دریا و طلوع خورشید مانند شبی تاریک و بی ستاره است ، بر می خیزم ، باید حرکت کنم . با استارت دوباره حس می کنم که به سوی زندگی می روم و همچنان خیره به جاده به شهر خودم می رسم با ورود به آنجا دوباره دلم می گیرد ، نبودش را احساس می کنم ولی باید بروم دیگرانی که منتظر و نگران من هستند گناهی ندارند ، باید آنها را از دلواپسی نجات دهم ، می رسم و زنگ می زنم ، با صدای زنگ همه می آیند و با دیدن من خوشحال می شوند مادرم مرا در بغل می گیرد و گریه می کند سعی می کنم آرامش کنم . خواهرم نزدیک می شود حامل خبری برای من است باید به بیمارستان بروم چون اشتباهی رخ داده است ، دوباره حرکت می کنم وقتی به بیمارستان می رسم پاهایم می لرزد ، هنوز نمی دانم چه شده ولی دلشوره دارم . خواهرم با پرستاران صحبت می کند و آنها ما را به اتاقی راهنمایی می کنند ، بی اختیار به طرف اتاق شماره 13 می روم  و در را باز می کنم ، با دیدن او روی تخت فقط صدای فریاد خودم را می شنوم و از هوش می روم !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1384/11/19 و ساعت 22:18 |

گلها تقدیم به شما

دوستان سلام

دوباره آمدم با مهر و لبخند

گاهی به مصداق این شعر می اندیشم

(خنده تلخ من از گریه غم انگیزنر است     کارم از گریه گذشته است به آن می خندم )

ولی نه تنها با عشق و شادی می توان ماند  و ادامه داد

پس باید شادی را در اندیشه و قلب و سرشت خود که  خداوند به ما امانت داده داشته باشیم

 تا بتوانیم به بهترین  و والاترین برسیم

با امید ماندن مهر و عشق میان تمامی انسانها

باید دوست داشت و ادامه داد این است تنها راه رهایی از غمها و رسیدن به شادی ازلی

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1384/11/18 و ساعت 18:22 |
><