تبليغاتX
.............. من و تنهایی

امشب دلم به اندازه یک دنیا گرفته نمیدونم دنیا چقدره ولی دل من بقدری گرفته که انتها نداره از غروب هر چه کردم ابرای دلم رو جا بجا کنم نشد که نشد شاید طوفانی باید تا این ابرای سیاه از روی دل کوچک من دور بشند یا شاید باید بارونی نه رگباری که تو چشمام هست و نمی ریزه با ریزش خودشون او ابرا رو خجالت زده کنند و کوله بارشون رو بردارن و برند الان پرویز پرستویی گفت : همه درد من این است که می پندارم دگر ای دوست من دوست نداری باشم ...........

مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است      کاش شایسته این خاکسپاری باشم

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1385/10/21 و ساعت 0:5 |
گلها برای شما

 وا ین گلها برای ناصر تولدش مبارک

نمیدونم تاحالا براتون پیش اومده تو یک لحظه طعم شیرینی و تلخی با هم قاطی بشه یا غم و شادی همزمان تو دلتون باشه من که تا امروز یک چنین تجربه ای نداشتم امشب شب تولد ناصر عبداللهی بود به همین مناسبت مراسمی در فرهنگسرای هنر برپا بود تولدی که با مرگ همراه بود در جشنی که همه گرد آمده بودند تا تولد او که نبود به او تبریک بگویند ولی من تمام مدت روح او را در سالن حس می کردم جالب بود بیشتر مدعوین با لبخند اشک می ریختند و این یک بدعت بود که چطور میشود جشن را با عزا آمیخت حال میدانم که او حتی با نبودنش میتواند لبخند را بر لبان کسانی که دوستش دارند بنشاند ما داشتیم آماده می شدیم که در کنسرتش در کیش شرکت کنیم ولی خوب این هم نوعی دیگر از کنسرت بود یادش همیشه گرامی

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 1385/10/09 و ساعت 23:34 |

دلم قطره ای بیش نیست تو ای عشق او را به دریا ببر

بگذارید اگر هم نه بهاری باشم شاعر سوخته گلهای صحاری باشم

میتوانم که خودم را بسرایم هر چند نتوانم که همانند قناری باشم

معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست پیرم اما بگذارید که جاری باشم

کاری از پیش نبردم همه عمر شاید این لحظه نایافته کاری باشد

همجنان طاقت فرسوده شدن با من نیست نفسم دید که در لحظه شماری باشم

همه درد من این است که می پندارم دگر ای دوست من دوست نداری باشم

مرگ هم عرصه بایسته زندگی است کاش شایسته این خاک سپاری باشم

 

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافَظ گفت اگر چه بر صدایش زخمها زد تیر تاتاری

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس میکنم اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست آیا هنوز آمدنت را بها کم است

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1385/10/08 و ساعت 23:58 |

دیروز روز وداع با ناصر عبداللهی بود

آقای چاووشی تلخ و گزنده گفت که ناصر در شهر خود و در میان همشهریانش رفت که خود کلافی سر در گم بود

آقای فتحعلیان محکم و رسا گفت که مشت محکمی بود بر دهان شایعه پراکنان و یاوه گویان

آقای چنگیز حبیبیان غمناک و حزن انگیز برای او خواند

با تشکر از دوستانش آقایان قاسم افشار و سعید شهروز و امیر تاجیک و رضا رشید پور و تمام آنها که من نمی شناختم و همه و همه درباره مهربانی و تنهائیش گفتند

با دیدن ناصر نوجوان روی صحنه که با شباهتش به او دل همه را لرزاند بله پسرش با همان چشمان مهربان ما را می نگریست

آقای احمدی شروه خوان او که با صدایش دوباره بوی شرجی را زنده کرد

در پایان پخش صدای او بغض جمع را ترکاند و صدای ناله ها بلند شد

در کل شاید مراسمی بود شایسته هنرمندی جوان که با تمام صداقت و مهربانیش در وطن غریب بود

با تسلیت به مردم خونگرم هرمزگان و دوستانش

روحش شاد و یادش گرامی باد

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1385/10/04 و ساعت 21:29 |
><