سلام ناصریا جان
دیشب خواب دیدم که ناصریا برگشته و من هم برگشتم کاش توان داشته باشم که بمانم
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
تفال به حافظم چه گفت که تمام از قلب من بود که چنین دلتنگم و هر روز دلتنگ تر میشوم
گوش کن
یک نفر
آنطرف پنجره بسته
تو را می خواند
و نسیم
لای این پرده آویخته را می کاود
تا تو را دریابد
نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو
در یک قدمی می ماند
قلب این پنجره از دست غم پرده
به تنگ آمده است
پرده را برداریم
دل این پنجره را باز کنیم
تا که آن نور سپید
به سلامی آرام
لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند
گوش کن
یک نفر در تو
تو را می خواند
و خدایت آرام
در دل تنگ تو
آهسته تو را می کاود
![]()
![]()
![]()

