
ز من ای گل من آن چنان با
تو در آمیخته ام که صدای
نفس پاک تو را با همه ی
فاصله ها در دل هم همه ی
مبهم شهر میتوانم فهمید آن
چنان با تو در آمیخته ام که به
تاریکی ها سایه ات را در شب
می شناسم ای دوست
تو در آمیخته ام که صدای
نفس پاک تو را با همه ی
فاصله ها در دل هم همه ی
مبهم شهر میتوانم فهمید آن
چنان با تو در آمیخته ام که به
تاریکی ها سایه ات را در شب
می شناسم ای دوست
بیشتر با من باش با تو بودن
خوب است با تو بودن یعنی
شامها شعر و غزل بیشتر با
من باش لحظه ها در گذرند
چشم بر چشم زنیم روزها
می گذرد می روی در پی
خوشبختی خویش و پس از
رفتن تو لب من مرثیه ها می
خواند قلمم می میرد و فقط
هرچی که بوده است میان
من و تو در دل دفتر من می
ماند بیشتر با من باش چه
کسی می داند شاید این
شام عزیز شام آخر باشد و
طلوع فردا لحظه ی مرگ کبوتر
باشد.....
مرگ من سفری نیست
هجرتی است از وطنی که
دوست نمی داشتم به خاطر
مردمانش خود آیا از چه هنگام
این چنین آیین مردمی از
دست بنهاده اید پرپرواز ندارم
اما دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب پارو
می کشند... خوشا رها کردن
و رفتن خوابی دیگر به مردابی
دیگر به ساحلی دیگر به
دریایی دیگر....... خوشا پر
کشیدن خوشا رهایی خوشا
اگر نه رها زیستن مردن به
رهایی آه این پرنده در این
قفس تنگ نمی خواند.......
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1386/06/21 و ساعت
23:7 |

