تبليغاتX
.............. من و تنهایی

ناصریا جان در دومین بهار نیستی ولی یاد تو همیشه برای  دوستانت زنده است 

                           ابر آزادی برآمد باد نوروزی وزید                     

 وجه می خواهم و مطرب که میگوید رسید

 شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام       بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید

  قحط جودست آبروی خود نمی باید فروخت      باده و گل از بهای خرقه میباید خرید

 کوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش      من همی کردم دعا و صبح صادق میدمید

 لبی و صدهزاران خنده آمد گل بباغ                 از کریمی گوئیا در گوشه ای بوئی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک           جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

این لطایف کز لب لعل تومن گفتم که گفت           وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گربپرسد حال مظلومان عشق          گوشه گیران را از آسایش طمع باید برید

 
 تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد 
 این قدر دانم که از شعر ترش خون میچکید
 
 
+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1386/12/19 و ساعت 13:59 |
                                        

                                  

آره چه سخته در کنار سنگی سیاه و بیصدا نشستن سنگی که صدایی رو در خودش داره  به بلندای آسمان صوتی ملکوتی که وقتی میخوند و میخونه تمام وچودم انرژی میشه و فقط موقعی که آهنگ تموم میشه جای خالی اون اشکم رو در میاره

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

 

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم  

 

با هفت هزار سالگان سر بسریم

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم

فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغداران و عالم فانوس ما چون صوریم کاندر او حیرانیم

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

دشمن به غلط گفت من فلسفیم ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

مائیم که اصل شادی و کان غمیم سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم آئینه‌ی زنگ خورده و جام جمیم

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1386/12/14 و ساعت 0:51 |

ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی .

جبران خلیل جبران

انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور ، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند

فردریش نیچه

برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست . بزرگمهر

در میان امواج ، در جاده های پر فراز و نشیب و درد دریاها به دنبال خوشبختی می دویم ، در حالیکه خوشبختی در اینجاست . هوراس

به لاک پشت ها نگاه کنید، آنها تنها وقتی پیشرفت می کنند که سرشان را از لاک خود بیرون می آورد . جیمز بریانت

درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است . چارلی چاپلین

یکبار پشیمان نشدم بر اینکه چرا گفتم ولی باره ندامت بردم به آنچه گفتم . فلمز

درون دخمه بسر بردن در اعماق در عزلت کامل و بعد هم دست یافتن به اینکه تنها کلام می تواند نجات تان دهد . بدون داشتن مضمونی برای کتاب بدون اندیشه ای برای کتاب معنی اش این است که آدم خود را در برابر کتابی بیابد باز بیابد . گستره ای تهی کتابی از سر اتفاق رویارویی هیچ رویای کلامی زنده و عریان دهشتی ست دهشت فراز آمدن . مارگریت دوراس

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/12/09 و ساعت 10:26 |
><